35- برو به کار خود ای واعظ! این چه فریاد است؟

برو به کار خود ای واعظ! این چه فریاد است؟
مرا فتاد دل از ره، تو را چه افتاد است؟

به کام تا نرساند مرا لبش چو نای،
نصیحت همه عالم به گوش من باد است

میان او که خدا آفریده است از هیچ،
دقیقه‌ای‌ست که هیچ آفریده نگشاد است

گدای کوی تو از هشت خلد مستغنی‌ست،
اسیر عشق تو از هر دو عالم آزاد است

اگرچه مستی عشقم خراب کرد، ولی
اساس هستی من زان خرابات آباد است

منال ز بیداد و جور یار، که یار
ترا نصیب همین کرد و این از آن داد است

برو فسانه مخوان و فسون مدَم، حافظ!
کز این فسانه و افسون مرا بسی یاد است

تفسیر:

برو بکار خود ای واعظ این چه فریاد است

مرا فـتاده دل از ره ترا چه افـتـاداست برو

بکار خود یعنی برو پی کار خودت. واعظ کسیست که وعظ میکند و وعظ بمعنی پند ونصیحت واعظ نصیحت گوست. دل از ره فتادن و یا دل از ره افتادن بزبان ساده یعنی عاشق شدن.در بعضی از موارد اگر بمعنای لغویش نگاه کنیم یعنی راه گم کردن ولی در بعضی موارد یعنی عاشق شدن. اینجا بمعنی عاشق شدن. ترا چه افتادست یعنی برای تو چه اتفاقی افتاده است. برای تو چه پیش آمده. واعظان وقتیکه بالای منبر شروع بوعظ میکنند بسیار فریاد میکشند با صدای بلند این پند و نصیحتشان را میگویند. در صورتیکه پند و نصیحت چیزی نیست که با فریاد بگوش کسی فرو برود. پند و نصیحت با آرامی بهتر میتواند در ذهن جا بیافتد. حافظ میگوید ای نصیحتگو برو دنبال کار خودت این چه فریادیست که داری بالای منبر میکشی. من اگر فریاد میکشم حق دارم این منم که دلم از راه رفته و این منم که عاشق شدم. برای تو چه اتفاقی افتاده که اینگونه سر و صدا و فریاد راه انداختی. دارد طعنه میزند به وعاظ نا واعظ دروغین, کسانیکه پند و اندرز میدهند ولی خودشان زَرّه ای از این پند و اندرز بوئی نبرده اند. در جای دیگر خواجه میگوید:

(واعظان کین جلوه بر مهراب و منبرمیکنند

چون بخلوت میروند آن کار دیگرمیکنند)

بنا بر این فریادش باین دلیل نیست که واقعاً معتقد باشد باین حرفی که دارد میزند. این فقط جنبه یک چیز ظاهر سازی و نمایشی دارد. معنای دیگری دارد که ذکر شد راه گم کرده و معنای دیگرش که عاشق شده ودر اینجا صادق است, عاشق راه سلامت را گم میکند و نه سلامت جسمی و بدنی اصولاً اگر کسی عاشق راستین و واقعی باشد دیگر آرامش و آسودگی ندارد مگر اینکه برسد بوصال معشوقش. تا نرسد بوصالش آن آسودگی را ندارد. این عشق نمیگذارد که آسوده باشد. اما یگ چیز هست این نا آرامی و تعویضی که ایجاد میکند و سلامت را از او دور میکند, خود این نا سلامتی برای او لذت دارد و این نیروئی هست که او را میکشاند بطرف هدفش که معشوقش است.

بکـام تـا نرساند مرا لـبش چـون نـای

نصیحت همه عالم بگوش من باد است

کام را معنی آرز و هم معنی دهان را دارد اما اینجا هم بمعنی آرزوست و هم بمعنای دهان هر دو. نای یعنی نی و ایهامی هم دارد به هنجره. بگوش من باد است یعنی پوچ و بی حاصل است. یک شاعر بسیار قدیمی که جزو اولین شاعریست که شعر فارسی گفته. هنظله باد ریسی

(مهتری گر بکام شیر در است

رو خطر کن ز کام شیر بجو)

بادریس یک ناحیه ای هست در هرات. مهتری یعنی بزرگواری اگر در دهان شیر است. رو خطر کن دو معنی دارد یکی اینکه خودت را بخط بیاداز و یکی هم کار بزرگی انجام بده. و از دهان شیر بیار بیرون. با توجه باینکه هنگام نواختن نی نوازنده لبش را بر لب نی میگذارد.آن قسمتیکه میخواهد یک کمی تراش داده اند و نازک تر کرده اند, آن قسمت را لب نی مینامند. میگوید تا وقتیکه لب من به لبش مثل لب نی که برلب نیزن نهاده شده, نهاده نشود یعنی تا من به آرزوی خودم نرسم هرچه این نصیحت گوی بیت مورد بحث داد بکشد همه نصیحت هایش بگوش من مثل باد است یعنی هیچ و پوچ و بی حاصل است. نای زن واقعاً در نای میدمد نای که خودش صدا ندارد ولی نصیحتگو بادش هیچ و پوچ است ولی آن بادی که نی زن در نی میدمد اقلاً یک صدائی دارد که از نی بیرون میآید و دیگران هم ازش لذت میبرند

میان او که خـد آفریده است از هـیـچ

دقیقه ایست که هیچ آفریده نگشادست

میان یعنی کمر. شاعران معشوق کمر باریک را می پسندند و چنان در باره باریکی کمر یارشان غلو میکنند که آن را مو میخوانند. غلو بکار می برند زیرا غلو از صنایع شعریست. لذا خواجه میگوید کمر او چنان باریک است که گوئی خدا از یک مو آفریده. دقیقه یعنی معما و یک چیز خیلی دقیق و معما. غیر از آن دقیقه ای که در ساعت بکار می بریم. هیچ آفریده یعنی هیچ بنده خدا. نگشوده است یعنی این معما را حل نکرده. اینقدر کمرش باریک است که هیچ کس در این دنیا نتوانسته این معما را حل کند. اما یک ایهام به یک چیز دیگر هم دارد. خواجه دارد ایهام در ایهام میآورد. معمائیست که هیچ آفریده ای نگشادست یعنی هیچ کسی بند قبای یار من را نگشوده و بوصال یارم نرسیده.این معما را گشودن دو معنی دارد یکی معما را حل کردن و یکی بند قبای یار را گشودن و او را در آغوش گرفتن. جای دیگر میگوید:

(نشان موی میانش که دل درو بستم

زمن نپرس که خود در میان نمی بینم)

نشان موی مانندش یعنی کمر موی مانندش. از من نپرس که این چیست چون من چیزی در این میان نمی بینم. جای دیگر میگوید:

(هیچ است دهان و نبینم از او نشان

موی است آن میان و ندانم که آن چه موست)

(من با کمر تو در میان کردم دست

پنداشتمش در میان چیزی هست)

یعنی دست زدم کمر تو را بگیرم زیرا فکر میکردم در آن میان چیزی هست. عطار نیشابوری میگوید:

(آن دهان نیست که تنگ شکر است

زان میان نیست که موئی دگر است )

شاعری داریم بنام کمالالدین اسماعیل که میگوید اینقدر این عشق مرا لاغر و لاغر کرده که خود من شدم مثل مو. لاغر شدم و رنجور شدم و شدم باندازه یک مو:

(هر آنچه مو شدست از عشق و خودم آری

که هیچ فرق میان من و میان تو نیست)

منم مثل کمر موی مانند تو باریک شده ام و هیچ غمی نیست بلکه خوشحال هم هستم.

گدای کوی تو از هشت خلد مستغنی است

اسیر عشق تـو ازهر دوعالم آزاد ست

خواجه در بیت فوق دو تا تضاد و مطابقه بکار برده. اولی گدا ومستغنی در مصراع اول و اسیر و آزاد در مصراع دوم. این کار خواجه از صنایع شعریست که در اینجا به بهترین شکل و فرم بکار برده است. خلد یعنی بهشت. گفته شده که بهشت هشت قسمت دارد. قسمت اول خلد است و قسمت دوم دارالسلام است. سوم دارالقرار است. چهارم جنت عدل است. پنجم جنت المعواست. ششم جنت والنعیم است. هفتم علیین است. و هشتم فردوس است. کدام یکی از این هشت طبقه را میخواهید؟ این هشت قسمت هر کدام ویژگیهای خودش را دارد. اول ویژگیهایشان را بشناسید و بعد هرکدام را که خواستید انتخاب کنید. خواجه میگوید که من گدای محله تو هستم ولی از هشت بهشت بی نیازم. ای واعظیکه من را وعده هشت بهشت را میدهی من گدای کوچه یارم را برتر از هشت بهشت تو می بینم. وقتیکه اسیر عشق میشوم آنچنان اسیر میشوم و آنچنان در بند عشقت گرفتار میشوم که از این دنیا و آن دنیا احساس آزادی میکنم یعنی من نه زرق و برقهای این جهان خاکی را میخواهم و نه آن نعمتهائیکه بمن وعده داده شده اند که در بهشت موجود است. من هیچ کدام را نمیخواهم. از هردو جهان آزادم. سعدی میگوی:

(گر مخیر کنندم بقیامت که چه خواهی

دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را)

گر مخیّر کنندم یعنی اگر در اختیارم بگذارند. من یار دیشبم را میخواهم و فردوس را نمیخواهم من فردوس آفرین را میخواهم. خیلی باید سطح پائین نگاه کند یک کسی بگوید من فقط میخواهم بروم به بهشت. من فقط بهشت آفرین را میخواهم که باو برسم

اگـرچه مستی عشـقـم خـراب کرد ولـی

اساس هستی من زان خرابات آباد است

اگرچه مستی عشق تو مرا از جاده سلامت از جاده عافیت و صلاح آسایش آرامش بیرون آورد و بآخرین مرحله مستی رسانید و خرابم کرد با وجود این زندگی من از این خراب شدن آباد شد و بآخرین هستی مستی مرا رسانید. آنهائیکه میگسارند, اول سرخوش میشوند دوم سیه مست میشوند. سوم بی خبر میشوند و چهارم خراب میشوند. حالا نه برای می انگوری در عشق هم همینطور است و مستی عشق هم همین کار را میکند. درست است که من خراب شدم ولی بنیاد زندگی من آباد شد

دلامنال ز بـیـداد و جور یـار که یـار

ترا نصیب همین کرد واین از آن داد است

بدلش میگوید ناله و شکایت نکن. بیداد یعنی ظلم و جور یعنی ستم. این یار بود که بمن ظلم و ستم بمن داد. یار این همه ظلم و ستم را نصیب تو کرد. گرچه ظلم و ستم است چون یار کرده خوب است. نصیب و قسمت تو همین بوده. یار آن معشوق ازلی این را بتو داده پس هرچه که کرده خوب و درست است. بر میخوریم باین تضاد و مطابقه, این , آن. این چیست؟ آن کدام است؟ این اشاره است به ظلم و ستم و ستمیست که یار کرده و در مصراع اول آمد. آن اشاره به نصیب و قسمتیست که یار کرده و در مصراع دوم آمده. یک ایهام دیگر اینجا وجود دارد یکی اینها داده یار است پس شکایت مکن. یکی هم داد بمعنی عدل است یعنی هرچه بتو داده عدل است و درست است. این جور و ستمی که بتو داده از آن داد عدل خودش است.

برو فسانه نخوان و فسون مَدَم حافظ

کزین فسانه و افسون مرا بسی یاد است

فسون کوچک شده افسون است. فسون دمیدن یعنی چی؟ فسون دمیدن یعنی افسون کردن. چون در ضمن اینکه میخواهند افسون کنند یک نخی را بدست میگیرند و آن کسیکه میخواهد ورد بخواند و طرف را افسون بکند نخ را گره میزند و فوت میکند و میزند به آن شخص افسون شونده. این را میگویند افسون دمیدن. سابق بر این میآمدند و مقداری پول میدادند به کسی و میگفتند این را می بینی؟ این هَو هست که بسراغ من آمده یعنی کسیکه نا پسند است و میخواهد شوهر من را بدزدد و تو بیا یک کاری بکن و این هوی من را از تنگ و تا بیانداز. آن شخص میگفت من همین حالا حسابش را میرسم بگو اسمش چیست؟ اسم هَو را میبرد و یک حرفهائی میزد که نه خودش میدانست چه میگوید و نه آن زنی که باو مراجعه کرده بود. برای خودش یک وردهای نا مشخص میخواند و نخ را میگرفت و فوت میکرد و میزد به مراجعه کننده و میگفت خیالت راحت باشد زندگیش را گره زدم و دیگر مزاحم تو نمیشود. حافظ اشاره به آن میکند. بدل خودش میگوید تو هم برای من افسون میکنی و قصه داری میگوئی؟ هرچه که داری میگوئی قصه است برو پی کارت من از این قصه خواندن و از این افسانه خواندن ها خیلی خیلی شنیدم. خواجه حافظ بدلش میگوید.

پایان غزل شماره 35

Loading