بیمهر رُخَت، روز مرا نور نماندست،
وز عمر مرا جز شب دیجور نماندست
هنگام وداع تو، ز بس گریه که کردم،
دور از رخ تو، چشم مرا نور نماندست
میرفت خیال تو ز چشم من و میگفت:
هیهات! از این گوشه، معمور نماندست
وصل تو اَجَل را ز سرم دور همیداشت،
از دولت هجر تو، کنون دور نماندست
نزدیک شد آن دم که رقیب تو بگوید:
دور از دَرِ تو، آن خستهٔ رنجور نماندست
صبر است مرا چارهٔ هجران تو، لیکن،
چون صبر توان کرد، که مقدور نماندست؟
در هجر تو، گر چشم مرا آب روان است،
گو خون جگر ریز، که معذور نماندست
حافظ، ز غم از گریه نپرداخت به خنده،
ماتمزده را داعیهٔ سور نماندست
تفسیر
بی مهر رخت روز مرا نور نماندست
وز عمر مراجز شب دیجور نماندست
این غزل نسبتاً کوتاهیست از خواجه ولی سر شار از صناعات شعریست و باید دقت کرد به ریزه کاریهائی که در این غزل بکار برده. کلمه مهر را خواجه معمولاً بدو معنی بکار می برد. یکی را بمعنای محبت و یکی بمعنای خورشید.بعضی وقتها بطور ایهام بکار می برد یعنی هم معنای محبت را میدهد و هم بمعنای خورشید. در اینجا بهردو معنی آمده. در یک بیت دیگری دارد گه میگوید:
(اشک من رنگ شفق یافت ز بی مهری یار
طالع بی شفقت بین که دگربار چه کرد)
شفق آن سرخی خورشید هنگام غروب است. سرخی خورشید هنگام طلوغ را میگویند فلق و سرخی خورشید هنگام غروب را میگویند شفق. شفق سرخ رنگ است. اشک من سرخ شد یعنی خون گریه میکنم. زبی مهری یار یعنی یکی یار بمن بی لطف است و محبت ندارد. و یکی هم قیافه اش را نشان نمیدهد. خورشید وقتیکه غروب میکند دیگر کسی آن را نمی بیند. پس قیافه خورشید مانندش غروب کرد مثل اینکه خورشید غروب کرد. حالا زندگی من هم مثل رنگ اشکم رنگ شفق پیدا کرده. بی شفقت یعنی بی رحم. طالع بی شفقت بین, این بخت بیوقت من را ببین که دوباره با من چه کرد. هر بار که محبتش را از من بگیره, هربار که چهره خورشید مانندش را زیر چادر مخفی کند, آنوقت است که خورشیدش غروب کرده و اشک من رنگ شفق پیدا میکند. در بیت مورد تفسیر کلمه دَیجور یک کلمه عربیست که یعنی بسیار ظلمانی و تاریک دارد. این دَیجور تغیر شکل یافته داج هست که یعنی ظلمت و تاریکیست. این کلمه دیجور دارای پسوند و+ ر هست و معنای همانندی دارد یعنی همانند داج. پس دیجور یعنی همانند ظلمت و تاریکی. حالا تمام زندگی حافظ اینطور که خودش تعریف میکند همه اش تاریک و ظلمانیست. برای اینکه وقتی یار محبتش را دریغ میدارد یا چهره اش را مخفی میدارد سراسر زندگیم اینطور میشود. معلوم میشود که خواجه میخواهد بگوید که یارش هیچ وقت باو محبت نمیکند و هیچوقت چهره اش را بمن نشان نمیدهد و عمر من مثل شب ظلمانی گذشته. وقتیکه خورشید طلوع نکند شب ادامه پیدا میکند. خورشید چهره یار طلوع کرد و لی از بی محبتیش دیگه طلوع نکرد وعمرم شد مثل شب دراز ظلمانی و تاریک. خواجه دارد تصویر خیال سازی میکند در ذهن ما با این کلماتی که میآورد
هنگام وداع تو ز بس گریه که کردم
دوراز رخ تو چشم مرا نور نماندست
وداع بدرود خداحافظی کردن است اما چه خداحافظی؟ خدا حفظی که برگشت ندارد. معمول نیست که وقتی از دوستانتان جدا میشوید بگوئید من با شما وداع میکنم, میگوئید که با شما خداحافظی میکنم. یعنی اینطور نیست که دیگر بر نگرم. وداع اصولاً در لغت عرب یعنی خدا حافظی که برگشت درش نیست. هنگام وداع, میدانستم که دیگر بر نمیگردی. زبس یعنی از بسکه و از بسیاری که. دور از رخ تو یعنی دور از چهره تو. چشم مرا نور نماندست, پس معلوم میشود که تو نور چشم من بوده ای و وقتیکه تو نیستی یعنی چشم من نور ندارد. حالا اگر اینگونه بخوانیم: دور از رخ تو”کمی مکث کنیم” چشم مرا نور نماندست معنی عوظ میشود. یعنی نبادا که چنین بلائی سر تو بیاید که چشم تو مثل چشم من بینائیش را از دست بدهد. دور از تو باشد و نبادا مثل من بشوی که در چشمت نور نمانده باشد. پس توجه کنید که وقتی با تغیر تلفظ در شعر های شعرا میدهیم مخصوصاً در غزلهای حافظ بکل معنی بیت عوض میشود و هر دو جور هم که میخوانیم هردو را هم معنی میدهد. جائی دیگر میگوید:
(از دیده اشک بارم چون ابر در بهاران
کز سنگ ناله خیزد وقت وداع یاران )
ابر بهار با ابر فصلهای دیگر فرق میکند و بشدت میبارد. وقتیکه یاران از هم وداع کنند دل سنگ هم میسوزد. چرا سنگ ناله میکند برای اینکه دلش سوخته منهم از چشمم اشک می بارم مثل ابریکه در بهار میبارد
میرفت خیال تو زچشم من و میگفت
هیهات از این گوشه که معمور نماندست
خیال تو یعنی چی؟ یعنی تصور چهره تو در ذهن من. وقتیکه میگویم خیال او در سر من هست یعنی وقتیکه چهره یار جلوی چشم من نیست, در ذهن خودم ترسیم میکنم. حالا این کلمه میگفت فاعلش کیست. فاعل فعل میگفت خیال است.آیا شما شنیده بودید که خیال چیزی بگوید؟ از نظر خواجه حافظ آری خیال هم میگوید. میرفت خیال تو زچشم منو میگفت. چی میگفت؟ هیهات و افسوس که از این گوشه چشم معمور نماندست. کلمه معمور یعنی آبادان از کلمه عمران است. معمور نماندست یعنی خراب شد. با رفتن تو تصویر ذهنی تو هم از برابر چشمم دور شد و دیگر تصویر ذهنیت هم توی چشم من نیست. آدم دلش برای حافظ میسوزد. لااقل تنهائیش را با آن تصویر ذهنیش جبران میکرد. میگوید تو رفتی و تصویر ذهنی ام رفت. حالا چی میگفت؟ یک چیزهائی میگفت که نشان میداد که دیکر بر هم نمیگردد. خود یار این حرفها را نمیزند تصویر خیالسازی حافظ است که از دل حافظ میگوید
وصل تو اجل را ز سرم دور همی داشت
از دولت هـَجر تو کنون دور نماندست
اجل در لغت اصولاً معنای زمان و ومدتِ مقرر برای یک چیزیست یا برای کسی. مثلاً میگوئیم که ضربلااجل این کار چقدر است. یعنی چقدر زمان برایش گذاشتید و اجل هم که میرسد عمر من و شما تمام شده. آنوقت مردن است (( Deadline است. کلمه وصل و هَجر مخالف هم آمده وقتیکه وصل نیست هَجر است. میگوید وصل تو و یا رسیدن تو مرگ را از وجود من همیشه دور میکرد ویعنی وصل تو بمن عمر جاویدان می بخشید. وقتیکه کلمه همی بکار میرود استمرار و همیشه بودن را میرساند. دولت معانی مختلفی دارد و اینجا بمعنی برکت است. از دولت هَجر تو یعنی از برکت هَجر تو. کنون دور نماندست, فاعل فعل دور نماندست خود اجل است. در این مصراع دوم خواجه یک طنزی را بکار برده. خب هَجر که چیز بدیست. از دولت هَجر تو یعنی از برکت هَجر تو. از برکت هَجر تو چی شده؟ اجلی که همیشه از من دور بوده حالا دیگر دور نیست. از برکت هجر تو کنون دور نماندست
نزدیک شد آنـدم که رقیب تو بگویـد
دور از درت آن خسته رنجور نماندست
آن دَم یعنی آن لحظه. رقیب یعنی نگهبان و محافظ. شما رقیب را باین معنا میشناسید میان دو نفر که با هم رقابت میکنند. مثلاً وقتی دو نفرعاشق یک یاری میشوند این دو نفر رقیب یکدیگر هستند. این مواظب هست که رقیبش به معشوق نزدیک نشود و آن یکی هم مواظب است که اولی نزدیک بمعشوق نشود. پس این دوتا مواظبت و حفاظت میکنند معشوق را. در سابق بر این برای دختران در خانه رقیب معین میکردند معمولاً دایه بچه ها بود. دایه زنی بود که در خانه آنها بزرگ شده بود ولی فامیلشان نبود. این زن مواظب بود که این دختر با کسی تماس نگیرد و پسری نیاید از پشت در با او حرفی بزند و یا نامه ای از لای در بدختر بدهد و این دایه مواظب بود که اینها را از همدیگر جدا نگه میداشت. مواظب و نگه بان بود. این رقیب بعنوان نگهبان بود. خواجه دل خونی از این رقیبها دارد و بعضی وقتها واقعاً نفرینشان میکند و میگوید:
(خدا را ای رقیب امشب زمانی دیده برهم نه
که من با لعل خاموشش نهانی صد سخن دارم)
خدا را یعنی محض رضای خدا ای رقیب امشب زمانی دیده بر هم نه, یک چرتی بزن که من با لعل خاموشش نهانی صد سخن دارم. برو ویک لحظه بگیر و بخواب. ولی رقیب این کار را نمیکند و میگوید که من حافظ او هستم:
(چون بر حافظ خویشش نگذاری باری
ای رقیب از در آن یک دو قدم دور ترک)
اگر نمیتوانی بگذاری که او با من تنها باشد لا اقل یکی دو قدمی دورتر شو. خیلی سوزناک التماس میکند و خواهش میکند بلکه بتواند ارتباط بگیرد با این معشوقش
(رقیب آذار ها فرمودو جای آشتی نگذاشت
مگر آه سحرخیزان دگربرگردون نخواهد شد)
آه سخر خیزان یعنی نفرین. حافظ سحر خیز بود. میگوید این نفرینهائی که من میکنم دیگر موئثر نیست و رقیب آنکاری را میکند که همیشه کرده است. در هر حال ابیات فوق را آوردم که کلمه رقیب در نظرتان بماند. در مصراع دوم بیت مورد تفسیر میگوید که آن کسیکه مراقب هست که من بتو نرسم, خیلی نمانده یک لحظه دیگر مانده که بیاید و بتو بگوید که این عاشق تو دیگر مُرد. دیگه اصلاً زنده نماند و از بین رفته:
نزدیک شد آندم که رقیب تو بگوید
دور از درت آن خسته رنجور نماند
صبر است مرا چاره هجران تو لیکن
چون صبر توان کرد که مقدورنماندست
چون معانی مختلفی دارد از قبیل برای اینکه, زیرا, وقتیکه, چگونه و بستگی دارد در کجا این
کلمه را بکار ببرید. وقتیکه بیک نفر میگوئیم چرا دیر آمدی؟ میگوید چون راه بندان بود, زیرا که راه بندان بود. یا مثلاً میگوئید که من دور از تو خیلی نا راحت هستم بگو ببینم تو دور از من چونی؟ یعنی چگونه ای. در اینجا معنی چگونه را میدهد. اما صبر که همه آن را میشناسید این اصلاً نامِ شیره یک درخت معروفی هست در هندوستان که شیره زرد رنگ بسیار تلخ مزه ای دارد. این شیره زرد رنگ تلخ که به آن صبر میگویند بسیاری درد ها را درمان میکرد و اصلاً نمیشد خورد. در بیت فوق میگوید چگونه میشود صبر کرد که امکانش برای من نمانده. امکان خوردن آن شیره تلخ زرد رنگ دیگر برای من باقی نمانده یعنی من دیگر بخوردن آن قادر نیستم اما اگر که بخوری حالت خوب میشود. در جائی دیگر میگوید: صبر تلخ است ولی بر شیرین دارد. این مایه شیره زرد رنگ باسم صبر که مال درخت صبر است این تلخ است ولی بَرِ شیرین دارد. بَرشیرین یعنی میوه شیرین. یا مثلاً میگوید:
(صبر تلخ آمدو لیکن عاقبت
میوه شیرین دهد پر منفعت)
باید صبر را تحمل کرد. هندیها باین درخت میگویند ایلوا و عرب ها باین درخت گفته اند صبر ما هم باین درخت صبر میگوئیم در حالیکه معنی فارسی آنهم شکیببائیست. منظور این بود که بدانید کلمه صبر از کجا آمده. اینهمه که میگویند صبر تلخ است, درست است که صبر تلخ است نمیدانند که چی دارند میگویند. میگویند اینقدر تلخ است مثل آن شیره ایکه مال درخت ایلواست ولی هردو عاقبتش خوب است. آن بیماری را خوب میکند این بلاخره بوصال میرساند اگر که صبر بکند. بیماری فراق است و دوری هجران را ممکن است که درمان بکند
در هجر تو گر چشم مرا آب, روانست
گو خون جگر ریز که معذور نماندست
معذور نماندست یعنی عذر و بهانه ای باقی نمانده است. اگر در هجر تو از چشم من آب اشک دارد میآید یا اینکه مثل آب روان از دوری تو از چشم من آب جاریست. در مصراع دوم گو بکی بگویم؟ به چشم من بگو که ای چشم خون جگر بریز که دیگر غذری برایت باقی نمانده با این هجرانیکه تو داری اشک آب را نباید بریزی تو باید خون جگر بباری وعذری هم برایت باقی نیست
حافظ زغم از گریه نپرداخت بخنده
ماتم زده را داعیه سُور نماندست
بغم از گریه نپرداخت بخنده یعنی این گریه و غم را پایان نداد و بشادی و خنده شروع نکردپرداختن یعنی مشغول شدن و سر گرم شدن. نپرداخت یعنی سر گرم بخنده و خوشحالی نشد. ماتم زده یعنی کسیکه بشدت غمناک است بهر علتی. ماتم نهایت اندوه است. داعیه یعنی موجب و انگیزه آن چیزیکه سبب میشود و باعث میشود. سُور بمعنی شادی و سرور و جشن است. سور بمعنی خوشحالی, میگوید خانه نو خریدی پس سورش را بده باید جشن بگیریم و شادی بکنیم. سور بمعنی گل سرخ هم هست. گل سرخ را گل سوری هم میگویند. حافظ میگوید من حافظ چنان گرفتار غم عمیق هستم که نمیتوانم بگریه خودم پایان دهم و به شادی بپردازم. من انگیزه این شادی و سرور را ندارم زیرا موجباتش برای من میسر نیست. اینکه در آخر غزلش میگوید, غم از اوضاع نابسامانِ قرن هشتم که بار ها متذکر شده است. خون دل میخورد بقول خودش خون جگر از چشمش میبارد, این همه آدم کشی و اینهمه چپاول و غارت حتی در حدود هفتاد و دو سال عمر هشت پادشاه عوض شده بوده و هر بار پادشاه عوض میشده قتل و غارت و خونریزی بوده و نه کاری میتوانسته بکند و نه جلو گیری از این وضع نا بسامان را میتوانسته بکند. میگوید من سور نمیتوانم داشته باشم با این اوضای این زمانه.
پایان غزل شماره 38
![]()
